دوباره گردش
روز جمعه مهمون باغ عمو دکتر بودیم . آیلا که با هستی جون حسابی بازی کردند هر چی یکی نمی دونست اون یکی یاد می داد .دخملی میوه دوست من حسابی دلی از عزا درآورد من نمی دونم این بلا از کی توت خور بود ما نمی دونستیم دایم از بابایی درخواست توت می کرد اونم نه دونه دونه بلکه مشت مشت نوش جان می کرد.
عمو دکتر خاله سیمین به خاطر همه چیز ممنون . باغتون آباد

آیلا در بالکن بهارخواب . چه هوایی بود .

آیلا در حال دویدن از این طرف بالکن به آن طرف آن هم با هیجان شدید

دخملی در چه فکری هستی می خوایی کمی استراحت کنی و از نو شروع کنی .
هر دو شیطون از بس رو صندلی بادی بپر بپر کردند که کم مونده بود که دعواشون بشه تا اینکه بابایی با برداشتن صندلی به غائله پایان داد

ا« هم آیلا و هستی که هر کدوم یکی یدونه کلاه تولد پیدا کردن و سرشون گذاشتن

بابا جون خوب می خواییم با کلاه تولد عکس بگیریم این دیگه گریه و بهانه گیری نداره . مثل اینکه آخر شب هست و دخملی خسته و خواب آلود


دوباره گردش
